Menu +

مجلس صبح شنبه ۱۳-۱۲-۹۰ (معنای عبارت قولوا لااله الاّ الله تفلحوا- خانم‌ها)

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نظامی می گوید :

 

بسم‌الله الرحمن الرحیم                 هست کلید در گنج حکیم

 

بسم اللهی که ما می گوییم و خیلی به سهولت از آن رد می شویم،به قول نظامی که بالاخره در عرفان پیشقدم بوده است می گوید،بسم الله کلیدِ درِ گنجِ حکیم است،البته بسم الله بعد از شناخت الله است،تا زمانی که الله را نشناسیم بسم الله فایده ای ندارد. یا فرمایش پیغمبر(ص) : «قولوا لا اله الاّ الله تفلحوا»،بگویید لا اله الاّ الله تا نجات پیدا کنید.من قولوا را ترجمه کردم، خیلی ها می گویند ما اینقدر دعا می خوانیم،هیچ فایده ای ندارد پس چطور پیغمبر وعده کرده که اگر بگویید لا اله الاّ الله نجات پیدا می کنید. ما که صد دفعه لا اله الاّ الله گفتیم ولی نجات پیدا نکردیم. جواب ساده ی آن این است که مثلاً همان عارف بزرگی که این حرف ها را گفته است،گفته است چه بسا نماز گذاری که نماز، او را لعنت می کند و چه بسا روزه داری که روزه، او را لعنت می کند، نکند این لا اله الاّ الله ما می گوییم از آنهایی باشد که ما را لعنت می کند؟! ممکن است باشد،حالا که انشالله نیست. ولی ممکن است باشد،به تاریخچه به وجود آمدن یک بشر نگاه کنیم، این حیوانِ دو پا،به قول آنهایی که از جنبه ی حیوانی نگاه می کنند. تمام حیوانات ،برای خودشان و بین خودشان علاماتی دارند،گاهی به زبان صدا می کنند و گاهی به شکل دیگر،بنابراین بشر هم اینطور رفتار و علاماتی دارد،منتها در مورد بشر، محبتی به او کرده اند و یک وسیله ای در اختیار او گذاشتند که سریع تر و مهمتر عمل می کند، برای اینکه روابط بین حیوانات خیلی مهم نیست. مثلاً دو تا گوسفند که می خواهند علف بخورند،آن یکی می گوید بگذار من بخورم، آن یکی می گوید نه من خودم گرسنه ام است،همین مقدار. ولی در مورد بشر روابطشان،اختلافات فراوانی دارد این است که زبان آفریده اند، در انسان همان خلقتی که خداوند برای حیوانات آفریده برای انسان هم آفریده است،در انسان توسعه پیدا کرده در کارگاه خلقت آن را منظم کردند و اسمش را زبان گذاشتند،زبان در همه ی ملت ها در همه ی ادیان برای این است که یک مطلبی من در خاطرم است، به یک نحوی به شما که همان مطلب در خاطرتان ایجاد می شود،برسانم. و اینکه مطلبی در خاطرِ من باشد اگر ما اینطور بگوییم که «قُل» بگو یا «قولوا» این زبانِ گاوی یا گوسفندی نیست،زبانِ انسانی است،یعنی در اختیارت گذاشته اند که فکرت را بگویی این را بگو اما با فکر بگو یعنی وقتی می گویید لا اله الاّ الله مثل اینکه در گوشه ی صندوق خانه ی فکرت جستجو کرده ای که چه چیزهایی وجود دارد، نگاه کردی دیدی که هیچ چیز نیست جز لا اله الاّ الله. وقتی این را باید بگویید و این لا اله الاّ الله نتیجه ی آن « تفلحوا» می شود که تو قبل از گفتنِ این عبارت در گوشه های ذهنت نگاه کردی،هیچ چیز جز الله پیدا نکردی،در آن صورت نجات پیدا می کنید. وقتی بگویید لا اله الاّ الله نجات پیدا می کنید، ولی اگر اینطور نباشد تمام قسمت های خانه ی ذهنت آشغال های فراوانی وجود دارد، محبت به یک شخص ،دشمنی با شخصی دیگر ، میل به ثروت و قدرت همه ی اینها وجود دارد، از این بین،جستجو کردی یک موردی پیدا کردی و دیدی که به آن خیلی علاقه مند هستی بعد می گوید خوب تو که به الله علاقه مند هستی،من می گویم این همان است،فرض کنید جستجو کردید و متوجه شدید میل به قدرت در ذهن تو خیلی است و فقط این مورد وجود دارد، بنابراین دیدی که شخص دیگری که می گوید لا اله الاّ الله ، و هیچ چیز در ذهن او نیست، تو هم برای اینکه بگویی مثل او هستم، می گویی لا اله الاّ الله و حال آنکه لا اله الاّ الله نیست. خودتان را با آن فکر صحیح تطبیق کنید ، یعنی اینکه از روی علاقه مندی بگویید، مطلبی که در زبان ها وجود دارد،این است که من مطلبی را می گویم در ابتدا یک فکری در من وجود دارد،این مورد نزول می کند و تبدیل به کلام می شود، مثل امواج رادیویی و تلویزیونی که یک فرستنده آنها را ارسال می کند، و یک گیرنده آنها را دریافت می کند،طرف مقابل که خطاب به او است این امواج را می گیرد،مسیر مخالف، آن را به مغز می برد تا آن معنا را نشان می دهد، حالا اگر تو ،منظورت از لا اله الاّ الله، هیچ خدایی غیر از الله نیست،فرض کنید اگر منظورت ثروت یا قدرت باشد،اسمش را عوض کرده ای، در عوض اینکه بگویی جز پول و قدرت چیز دیگری وجود ندارد،اسم آنها را الله گذاشته ای،می گویی لا اله الاّ الله. پس آن لا اله الاّ اللهی که گفتنِ آن موجب نجات پیدا کردن می شود، این است که زبانت با قلبت،یکی باشد، یعنی این حرف را قلباً گفته باشید،البته کسانی که در راه های خدا هستند و یا هدایت می کنند، از این لغات عجیب و غریب هم می دانند،که می گوید من فقط خدا را دوست دارم،او می گوید خدا،عارف که می شنود می فهمد که این خدا،چیز دیگری است غیر از آن خدایی که در عالم است،مثل داستانی از محی الدین عربی است، البته محی الدین عربی خیلی مرد دانشمند و عارف بزرگی بودند، ایشان حرف هایی گفته اند، که اشتباه نیست اما خواسته اند حرف هایی را که به صورت حرف در نمی آیند،به صورت حرف در بیاورند و برای همه هم اسباب زحمت شده است،وحدت وجود، خوب همه ی عرفا به وحدت وجود معتقد هستند و عمل می کنند ولی یک شخصی می گوید،شیخ علاء الدوله با وحدت وجود مخالف است. قبل از اینکه اسمِ وحدت وجودی باشد،بایزید بسطامی حالاتش را داشت،حالا ابن عربی در سفری به دمشق به طور رمز گفته است، البته آن وقت ها دمشق به این صورت شلوغ نبود ،شهر آرامی بود فاصله ی کوتاهی بعد از ابن عربی امیر تیمور وارد دمشق شد که امیر تیمور در ضمن شقاوت ، ارادتی به عرفا و عرفان داشت وارد دمشق شد گفت من شنیدم که ابن عربی در اینجا،در این مسجد جامع دمشق صحبت می کرده اند و منبر رفته اند، گفتند بله! گفت که چند نفری می خواهم که ابن عربی را دیده باشند و منبرهای او را شنیده باشند. چند تا پیرمرد آمدند گفتند ما جوان بودیم و به منبرهای ایشان می رفتیم، گفت که شنیدم ابن عربی به شما خطاب کرده و گفته مردم، خدای شما زیر پای من است، پرسید اینطور جمله ای گفته بوده است؟! همه گفتند بله! به همین جهت مردم او را از شهر بیرون کرده بودند،گفت منبرش کجا بود؟! جایی را نشان دادند گفتند اینجا بود، گفت خیلی خوب، همین قسمت را بِکَنید، تعجب کردند ولی خوب اینکار را انجام دادند تا به یک اتاقکی پر از سکه های طلا رسیدند،آن وقت امیر تیموری که اهل جنگ بود، گفت شما معنی حرف ابن عربی را متوجه نشدید و او را بیرون کردید،منظور او این بود که خدای شما مردم، که طلا و نقره و پول است زیر پای من است،یعنی من به اینها اطلاع ندادم،دیدید که زیر پای او که من کَندم گنج پیدا شد،این است که این عارف یعنی ابن عربی اصلِ معنای خدا در نظر مردم را می دانست و می دانست که مردم دمشق خدایشان را چه اندازه دوست دارند،برای اینکه به این مردم نشان دهد که خدای شما مردم چه بوده است. شعری از مولوی است که می گوید:

 

من چو لب گویم،لب دریا بُود                من چو لا گویم مراد، اِلا بُود

 

یعنی شما یک حرفی را که می گویید،من معنای دیگری از آن می فهمم،حالا اگر آن معنای واقعی، بتوانیم به کلمه در بیاوریم،آن کلمه موجب نجات است نه همین کلمه ی لا اله الاّ الله که می نویسیم این حروف موجب نجات نیست، اگر ما معنی واقعیِ حروف را متوجه بشویم،آن حروف تصحیح شده در ذهن ما موجب نجات می شود،اینکه شاید یکی از معانی فرمایش بزرگان و حتی اشعار مولوی که می گویند قرآن را هفت بطن است،از معنای لغوی بطن یعنی شکم ،هر بطن آن هزار بطن دیگر دارد،حالا وقتی قرآن می گوید «قولوا»، بگویید، یعنی می گوید برای گفتن آماده باشید،چطور؟! بشناسید، پس «قولوا» یک معنای آن این است که بشناسید. وقتی شناختید با طهارت باشید همیشه خودِ همان هم ،طهارت و پاکی می دهد پس یک معنای دیگر «قولوا» این است که پاک باشید،به این طریق از یک لغتی که در زبان ما به طور معمول،یک معنی می دهد در ذهن عرفا چندین معنا دارد،نه معنای متضاد آن، معنای در ذیل آن می دهد، اینکه گفته اند چه بسا نمازگذاری که نماز او را لعنت می کند، یعنی آن نمازگذار وقتی می گوید «سبحان ربّی العظیم و بحمده» ربّی که می گوید،فوراً یک موردی به عنوان پروردگار در ذهنش می آید، غیر از موردی است که خدا و نماز گفته است. در واقع نماز به او می گوید،تو میل خود و خدایت را به اسم من داری انجام می دهی این است که بر تو لعنت باد. یکی از گناهان و جرایمی که الان می گویند، این است که مثلا شخصی بنام من حرف هایی می زند و حال اینکه من در مورد آن خبری ندارم، نماز هم همینطور است می گوید تو به اسم من که نماز هستم،کارهایی انجام می دهی می گویی منِ نماز گفتم،لعنت بر تو ، دعا خواندن هم به همین شکل، از اینجا نتیجه ی بد نگیرید،شاید یک فردی در راه خودش میخواست اصلاح شود،خوب اول همین فکر را می کند می گوید من اصلاً نماز نمی توانم بخوانم، این نماز نیست، ولی همان خدایی که واقعیت دارد می خواهید،نه خدای دلتان،همان خدا می گوید اگر می خواهید در راه من بیایید،همین دروغ ها را بگویید تا من آنها را راست کنم،در خیال خودت به من بگو « إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِین »(سوره الفاتحه – آیه ۵) تنها تو را می پرستیم و تنها از تو کمک می خواهیم،چرا دروغ می گویی؟! ولی خودِ او گفته این دروغ را بگو،مرتب این دروغ را بگو،تا برای خودت فهمیده شود، این است که نماز و دعا با این وجود که ما ممکن است نفهمیم ولی مع ذلک گفته اند نماز و دعا را بخوانید،منتها در این نماز و دعایی که می خوانید غرق نشوید، ،بخوانید ولی در ضمن اینکه می خوانید از خدا بخواهید اینها را برایتان معنی دار کند،انشالله