Menu +

مصاحبه با دکتر ریخته گران : عرفان باطن رسالت پیامبر (ص) ا

بنای این قبیل سئوالات در این فکر است که اسلام چیزی است و عرفان چیز دیگری است، بعد می پرسند که تفکر عرفانی و اندیشه عرفانی در عالم اسلامی چطور پدید آمد؟ صورت دیگری از این پرسش این است که عرفان را در عداد فرق و نحل اسلامی تلقی می کنند…
–   پیدایش اندیشه عرفانی را در عالم اسلامی به چه صورت می بینید؟ یک دید تاریخ گرایانه به ما می گوید اندیشه عرفانی از اطراف عالم اسلامی تأثیر گرفته و صورت تکامل یافته آن اندیشه هاست، همانند: تفکر هندی، تفکر زردشتی در ایران باستان، تفکر مسیحی حاکم بر بیزانس، نظر شما در این باره چیست؟

بنای این قبیل سئوالات در این فکر است که اسلام چیزی است و عرفان چیز دیگری است، بعد می پرسند که تفکر عرفانی و اندیشه عرفانی در عالم اسلامی چطور پدید آمد؟ صورت دیگری از این پرسش این است که عرفان را در عداد فرق و نحل اسلامی تلقی می کنند  یا در واقع چیزی تلقی می کنند که به متن عالم اسلامی و به تفکیک و تباین از عالم اسلامی و فتوح مصطفوی (ص) پدید آمده، آن وقت می پرسند که چرا پدید آمده و از چه زمانی پدید آمده در حالیکه حقیقت مسأله این است که عرفان که همان جنبه معنوی و ولوی حضرت و باطن رسالت ایشان است، یعنی باطن هر نبی نبوت است و باطن نبوت هر نبی ولایت اوست بنابراین عرفان و ولایت همراه هر دینی است هیچ دینی متحقق نمی شود مگر اینکه بر مبانی عرفانی استوار باشد. برای این سؤال می توان وجهی را در نظر گرفت اینکه اگر چه ولایت، باطن نبوت و نبوت، باطن رسالت است ولیکن ممکن است که یک دین در طول تاریخ تحولش به معنویت و جنبه های ولوی توجه نداشته باشد و این جنبه ها بعداً توسط پیروان پدید بیایند. یعنی نسبت به زمان ابلاغ و دعوت رسول تأخر داشته باشند. اگر چنین امری را بپذیریم آن وقت می توان وجهی برای این سؤال پیدا کرد والا عرفان باطن هر دینی است و در هیچ دینی پیوند معنوی و ملکوتی با عوالم مجرده پدید نمی آید بلکه تمامی ادیان از این شأن برخوردارند. اگر این طور فکر کنیم عرفان یکی از فرق مسلمین نیست بلکه هر کدام از فرق را که در نظر بگیریم می توانند جانب معنوی و جهت ملکوتی داشته باشند که آن جنبه، عرفان است. عرفان از این نظر با همه ادیان ارتباط یکسانی دارد به این معنا که هم ادیان در خود شوق تفکر عرفانی دارند البته این گهر باطنی ادیان یا به تعبیر شما عرفان، در ادیان مختلف دارای مراتب است.

ای اختلاف مراتب را ناشی از چه امری می دانید؟

بله، این بواطن دارای مراتب هستند یعنی عرفان ها در ادیان مختلف هر کدام مظهر حقیقتی هستند و این امر در مواردی فرایند تطبیقی میان مبانی عرفان را در ادیان مختلف با دشواری همراه می کند بعضی غریبه وجودند یعنی بعضی از عرفان ها متوجه مقام الاولند و بعضی عرفان ها متوجه مقام الاخرند، در عرفام اسلامی مقام الاول و الاخر با هم است. در قرآن آمده: هو الاول و الاخر. پس ضمن اینکه در هر دینی عرفان وجود دارد بایستی به تفاوت ها و مراتب عرفان در ادیان مختلف نیز توجه داشته باشیم.

–   این مراتب از کجا ایجاد می شوند؟ آیا سیر تشریعی ادیان مختلف است که سبب این اختلاف مراتب می شوند؟

بله، به سیر نبی و فتوحی که صاحب آن دین داشته نیز مربوط می شوند در فتوح مصطفوی سایر فتوحات سایر انبیا مستتر است چنان که فرمود «اوتیتو جوامع الکلم» دارای مقامی هستم که جوامع  الکلم به من داده شد، این است که همه انبیا از مشکات معنویت آن حضرت اقتباس نور می کردند اگر چه ایشان آخر از همه آمدند ولی در حقیقت اول اند، «کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین»

–          می توان این گونه برداشت کرد که اندیشه های عرفانی با اندیشه های باطنی در دین یکسان است؟

      نه این طور نیست. من نمی خواهم بگویم هر گونه تفکر باطنی همان تفکر عرفانی است که جوانبی اصحاب تفکرات باطنی یعنی آنهایی که به نوعی به esoterism معتقدند در مواردی به تفکر اسلامی نزدیک می شوند ولی عرفان غیر از تفکر در باطن است. می توانیم وجه غالب اصحاب تفکر باطنی را التفات به شرق بدانیم یعنی کسانی مثل اسماعیلیه و دیگران که ناظر به شرق وجود تفکری نظر دارند، و از این حیث تفکرشان با تفکر اسلامی تفاوت پیدا می کند به هر حال تفکر عرفانی، تفکری است که با انتقال سینه به سینه منتقل می شوند، سینه مردان خداست که جایگاه آن دم است در این تفکر حقیقت علم همان حقیقت نور است و ائمه معصومین در موارد زیادی اشاره به سینه می کنند، «انشراح علی صدره» در کتب آمده است.

      بنابراین ارتباط در این بینش، ارتباط مابین سینه ها و دل هاست. این ارتباط دل ها یک سلسله را جاری ساخته سلسله ای که از آدم تا خاتم جاری شده این که فرموده: «این دم که به ما ریشه ز آدم داریم». بنابراین این حلقات و حیثیت سلسله وار و تسلسلی که در فقر است هیچ کدام هیچ عامل خارجی ای را در خود راه نمی دهند درست مثل این است که شما بخواهید یک حلقه آهنی را در یک زنجیری که مرکب از حلقه ها است، وارد کنید که البته کار آسانی نیست. بدین خاطر است که در تذکره ها و در سلسله نامه های اولیا این حلقات و ترتیب و توالی آن های ذکر شده و تفکر کسانی مثل اسماعیلیه و همه شعب باطنی به اصطلاح بیرون این حلقات می ماند و در همین جا به یک سؤال دیگر هم پاسخ داده می شود که تفکرات سنت هایی مثل سنت های هندی، مسیحی، بودایی که مشهور است و قول رایج است که عرفان اسلامی از آنها تأثیر گرفته است هم باطل می شود.

–   در عرفان اسلامی سلسله های مختلفی وجود دارند. گذشته از این یک تقسیم بندی یک تقسی بندی دیگر مابین عرفان سرزمین های عربی را صحوی. شما منشاء این اختلافات را ناشی از چه می دانید؟

      بالاخره اسلام تمدن وسط عالم است، شرقی نیست و غربی هم نیست و فراخواننده به مقام لاشرقیه و لاغربیه است چنانکه در سوره نور اشاره دارد الله نور السموات و الارض … که بعد می فرماید: «کوکبٌ دریٌ یوقدٌ من شجره مبارکه زیتونه لاشرقیه و لاغربیه» که نه شرقی و نه غربی است ولیکن این تمدن در جانب شرقیه خودش میل می کند به سکرآمیز پدید می آیند مثلاً در بلخ یا در خراسان و در جانب غربیه خودش میل می کند به جانب صحو بنابراین صحوانی پدید می آید چنانچه در اشبیلیه و قرطبه و در واقع در دیارهای مغربی چنین امری رخ داده است. ولیکن حقیقت نه شرقی و نه غربی است بلکه ممتاز است و از عرفان های کاملاً شرقی حوزه شرق آسیا و معارف غربی مناطق غربی کاملاً متمایز ایت. اما در باب عرفانی ایرانی؛ در این جا ایران سیاسی را نباید در نظر بگیریم، بلکه باید ایران فرهنگی را بگوییم. ایران فرهنگی ایران بزرگی است که در قلب قاره آسیا است از آسیای مرکزی تا بلخ تا مناطق جنوبی تا خلیج فارس تا بغداد و حتی تا اسپانیا فرهنگ ایرانی گسترش داشته است. اگر ایران را به این معنا بگیریم این اصطلاح مناسب است اگر چه این حوزه ای که مشخص کردیم به تعبیر دقیق تر حوزه تمدن اسلامی است درون این تمدن اسلامی ایران یک حوزه ایرانی یا فارسی زبان است که اقوام و طوایف آن به معنویت اسلامی توجه کردند و در واقع عرفان بیشتر در میان اقوام و طوایف پارسی زبان و به بیانی ایرانی بسط یافته است. این تفکر مورد پذیرش مردمان ایران فرهنگی قرار گرفت که تا مناطقی از چین ادامه دارد و از آن طرف تا بعضی شهرهای عرفانی یا وجه عرفانی یا وجه عرفانی دین بیشتر التفات کردند و در واقع تفکرشان ذاتاً تفکر عرفانی است.

–   به خاطر پیشینه باستانی آنها نبود؟ بالاخره بسیاری از لطایف عرفانی در متون باستانی ایران وجود داشتند.

      بله، چون تفکر اجداد این قوم تفکر عرفانی بود و بالاخره تقدیر چنین بوده چون که پیامبر اشاراتی کردند به سلمان و در ضمن اشارات نبوی بوده است که جانب معرفت و عرفانی دین در میان پارسی زبانان رایج می شود، در روایت دینی آمده است که به جانب قدسی زبان فارسی اشاراتی شده است و آن را زبان بهشتی دانسته اند از مجموعه این اشارات معلوم می شود این قوم، در یک تقدیر خاص واقع بوده اند.

–   هنرهای سنتی چه نسبتی با عرفان دارند اصلاً برداشت انسان سنتی از عالم یک برداشت جدای از انسان معاصر است این برداشت به نوعی تفکر باطنی و عرفانی نزدیک است که نمود آن در هنرهای سنتی بارز و مشخص است. چه اموری به این برداشت انسان سنتی از هنر یاری می رساند؟

      هنر به معنای جدید لفظ اصلاً در تمدن اسلامی نبوده است در واقع اگر ما به معنای تخته Techne نزد یونانی ها توجه کنیم که همه صنایع و فنون از نجاری و آهن گری، نقاشی، معماری، پزشکی را در بر می گرفته. حتی صناعات خمس که برهان، خطابه، جدل، سفسطه و شعر است ترجمه واژه یونانی تخنه است که به آنها تخنه های پنج گانه می گفتند. بنابراین معانی تخنه از دیدگاه یونانی ها بسیار گسترده است این دیدگاه قدیمی یونان که به صدر تاریخ فلسفه آنها بر می گردد با تلقی بعضی جوامع شرقی از صنایع و فنون تطبیق می کند کلاً به واسطه صنایع و فنون بود که تمدنی بر پا می شده است اما آن جوهر معنوی که دسته ای از تخنه های یونانی را به عنوان هنر جدا کرده و دسته ای را به عنوان غیر هنر جدا می کرده چه بوده است؟ چون بالاخره بین نقاشی هنری و آهنگری خوب فرق است اگر چه هر دو از اصحاب تخنه هستند آن چیست که یک تخنه را تخنه هنری می کند و به آن poesis می طوینى که در عالم اسلامی به شعر و ترجمه کردیم یعنی روح شعر که در تخنه جاری می شود  بنابراین هنر آن تخنه ای است که اثر آن شاعرانه است و سازنده آن شاعر است. مقصود از شاعر کسی نیست که غزل یا رباعی می گوید. بلکه مقصود این است مثلاً آهنگری، بنابراین همه چیز به آن حال شاعرانه بر می گردد، حال شاعرانه در تمدن ما حال عارفانه است یعنی از میان اصحاب صنایع و فنون، آن کسانی که این حال در درونشان جاری است کارشان هنری است و آن کسانی که از این حال بهره مند نیستند اثرشان هنری نیست. بنابراین ما رابطه وثیقی بین هنرها و عرفان می بینیم مثلاً وقتی به تذکره خوشنویسان مراجعه می کنیم در القاب بسیاری از آن ها کلمه درویش را به کار نمی برند مراد این نیست که ما درویش نیستیم و با عرفان مرتبط نیستم.
رضا عباسی بنام آقای رضای مرید امضا می کند.

      بله، بسیار خوب این هم مورد خوبی است. پس ربط وثیق و قدیم و قویم میان عرفان و هنر در این تمدن آشکار می شود اما اگر گفتیم همه چیز در تجربه یونانی به جوهر شعر بر می گردد که ربطی به قصیده و غزل و رباعی ندارد بلکه با حضور شاعرانه و جوهر شاعرانه مرتبط است که ممکن است در یک معمار و یک نقاش باشد و اگر گفتیم این حضور و این جوهر در تمدن اسلامی حضور عرفان است نتیجه ای که به دست می آید باید این باشد که شاعران تمدن ما همان عرفا باشند و چنین است یعنی اگر به تاریخ مراجعه کنیم می بینیم فهرست شاعران ما تقریباً فهرست عارفان ماست شاعران همه عارفند و همه عارفان تقریباً از ذوق شعر بهره منداند. ضمن اینکه می پذیریم بعضی از آنها هرگز شعر نسرودند ولی باز هم این پیوند وثیق میان این دو حوزه را می بینیم در این تمدن، به هر صورتی که بحث کنی و از هر جهت که نظر بکنی چه فلسفی، چه تاریخی این ربط را می بینید که هنرها و صنایع و فنون در تمدن اسلامی بر پایه عرفان پدید آمده اند. عرفان یک حوزه که خاص خاص اصحاب معرفت باشد و در کنج دیرها و خانقاه ها محصور باشد، نیست بلکه عرفان حقیقی است که یک تمدنی بر پایه آن بوجود آمده است حتی سیر فلسفه، کلام، هنرها و صنایع و فنون، بر مناسبات و آداب اجتماعی مردم نیز تأثیر داشته است عرفان مثل نخی در یک تسبیح است که دانه های تسبیح را به هم پیوند می دهد پس آن روح ساری و جاری در یک تمدن یا آن جوهر حیات است که در رگ برگ ها، شاخه ها، ریشه ها و دخت جاری و ساری است و همه این ها به فتوح مصطفوی برگشت می کند آن فتوحی که با آن فتوح مقام او از همه انبیا و اولیه درگذشت و سیر اولین و آخرین است.