رهبران طریقت و عرفان؛ حضرت رضا علیه‌السلام

emam reza 96از کتاب رهبران طریقت و عرفان، تالیف حاج میرزا محمدباقر سلطانی گنابادی

الاِنسان اللاهوتی و الروح النّاسوتی َغوثُ الوری و بدر الدجی و منبع الهدی، الـسلطان علـی بـن موسـی الرّضـا. نـام مبارکش علی و کنیت شریفش ابوالحسن و القاب همایونش صابر و وفی و مرتضی و لقب مشهورش «الرّضا»ست. مولد ذات خجسته‌صفاتش مدینۀ طیبه و تاریخ تولّدش به اختلاف ذکر شده و بنا بر اصح اخبار یازدهم ذیقعده یکـصد و چهـل و هشت بوده است. عده‌ای هم ربیع الاول یکصد و پنجاه و سه گفته‌اند. پدر بزرگوارش حضرت موسی بن جعغـر و مـادر والاگهرش‌ ام ولدی بوده، بنا به قولی به نام شقراء النوبیه و کنیتش‌ ام البنین و به قول اصح تکتم یا نجمه نام داشته و لقـبش طاهره بوده است. حضرتش در سال یکصد و هشتاد و سه پس از شهادت پدر بزرگوارش بر سریر امامـت و مـسند خلافـت حقیقـی حضرت خیرالانام تکیه زد. این هنگام سن مبارکش بنابر اختلاف روایات در سال تولد وی بیش از سی سال و کمتر چهل سال بوده است. حضرتش طبق دستور پدر بزرگوارش چهار سال اول امامت را در خانه نشسته و در بـه روی خلایـق بـسته بود و پس از انقضاء مدت، باب مخاطبت و مصاحبت را بر روی مردم گشود و به شیعیان اجازه مراوده مرحمـت فرمـود و به هدایت خلایق و اظهار کرامات و خوارق عادات پرداخت. بعضی از اصحاب به حضورش عرض کردند که بـا بـروز و ظهور این جلوات الهیه از طاغیۀ وقت هارون بر جان تو بیمناکیم. فرمود: خاطر جمع داریـد کـه وی را بـر مـن دسـترس نیست. تا سال یکصد و هشتاد و شش رسید و هارون الرشید خلیفۀ وقت با دو پسر خود محمد امین و عبداالله مأمون به مکّه رفت و در مکّه و مدینه سه نوبت به مردم هدایا و جوائز بخشید. نوبتی به نام خود و دو نوبت به نام پسرانش و مجدداً برای ولایتهعدی محمد امین و پس از وی عبداالله مأمون از مردم بیعـت گرفـت. آنگـاه بـلاد و امـصار اسـلامی را کـه در تحـت تصرفش بود بین آن دو قسمت نمود. از بغداد تا حجاز و مصر را به محمد امین، و خراسـان و توابـع آن را از کرمانـشاه تـا کابل و زابل به عبداالله مأمون واگذار کرد. و در این باب برای هریک فرمانی نوشت و به گواهی علما و فـضلا و معـاریف بنی‌هاشم رساند و به فرزندانش توصیه نمود که با هم متّحد بوده و از مخالفت با هم و دست‌انـدازی در قـسمت یکـدیگر بپرهیزند و هریک از آنان قبل از برادرش از دنیا رفت قسمت وی متعلق به برادر باقی مانده، باشد. آنگاه از مکّـه مراجعـت نمود و در سال یکصد و هشتاد و نه برامکه را که رکن رکین مملکت و دارای منصب وزارت و گرداننده دستگاه خلافت و مخصوصین و مصاحبین دائمی وی بودند، به طور ناگهانی فرو گرفت و جعفربن یحیی برمکی را بکشت و جثّه‌اش را با نفت و بوریا بسوخت و یحیی را که در مخاطبات خود پدر خطاب می‌کرد با پسر دیگرش فضل بن یحیی محبوس نمود و آنقدر در حبس نگه داشت که یحیی در سال یکصد و نود و فـضل در سـال یکـصد و نـود و دو در محـبس بمردنـد. و از اعاظم منسوبین برامکه هرکه را یافت بکشت و اموالشان را غارت و خانه‌هایشان را خراب نمود. برای غضب هارون بر برامکه علل چندی ذکر کرده‌اند که شاید همۀ آن‌ها روی هم رفته باعث مغضوبیت آنان و از بین بردنشان شده باشد. منجمله: یکی موضوع یحیی بن عبداالله علوی است که پس از خروج یحیی در دیلـم هـارون وی را به وسیلۀ فضل بن یحیی برمکی تأمین داد و یحیی با فضل به بغداد آمد و پس از چنـدی هـارون وی را گرفتـه و تـسلیم یحیی برمکی نمود که در منزل خود محبوسش نموده و بر وی سخت بگیرد. یحیی محرمانه با محبوس مزبور بـه ملاطفـت رفتار می‌کرد و شب‌ها او را به سفره خود حاضر می‌نمود. شبی یحیی علوی از پاس هارون اظهار بیم و نگرانی کرد و عجز و لابه نمود که یحیی برمکی فرارش دهد. یحیـی برمکـی از حالـت او متـأثر شـده محرمانـه بـا غلامـی از خـود فـرارش داد. جاسوسان این خبر را به هارون رساندند. هارون روز بعد از یحیی برمکـی حـال یحیـی محبـوس را پرسـید. یحیـی برمکـی گفت: همچنان در حبس است. هارون وی را به جان خود قسم داد که راست می‌گوید. یحیی برمکی فهمید که هـارون از قضیه مستحضر است. گفت: نه ای امیرالمومنین، چون دیدم دیگر منشا مخالفتی نمی‌تواند باشد و ذریـه پیغمبـر اسـت بـرای سلامتی خلیفه آزادش نمودم. هارون چیزی نگفت ولی این خلاف وی را در دل نگه داشت. دیگـر قـضیه مـشهور عباسـه خواهر هارون و جعفر برمکی بود که به انواع مختلف حکایت آن ذکر شـده و مـشهور اسـت. دیگـر آنکـه جاسوسـان بـه هارون گفتند که جعفر در شب منادمتی با مخصوصان خویش که ذکر شهامت و لیاقت ابومـسلم را در انتقـال خلافـت از خانواده‌ای به خانواده دیگر در میان داشتند، در حال مستی گفته است: با کشتن یکـصد و هفتـاد هـزار نفـر انتقـال خلافـت اهمیتی ندارد، اگر کسی بتواند به سیاست و مسالمت و بدون خونریزی چنین امـری انجـام دهـد قابـل تقـدیر خواهـد بـود. هارون از استماع این گفته از قول جعفر به واهمه افتاده بر برامکه و دوستی آنان با علویان ظنین شد. علت دیگـر قـدرت و بسط نفوذ برامکه در تمام شؤون مملکتی حتّی بر دربار خلافت و بذل و بخشش بیپایان آن‌ها بوده که تمام این‌ها روی هم باعث انزجار و واهمه هارون از برامکه شد و کرد آنچه کرد و شد آنچه شد. به هرحال سال یکـصد و نـود و سـه رسـید و هارون از رقّه به بغداد آمده، برای دفع فتنه رافع بن لیث بن نصر سیار با حال کسالت عازم خراسان گردید. فضل بن سـهل که این وقت جزء خدمتگزاران عبداالله مأمون بود، به وی گفت: پدرت مریض و عازم خراسان است و اگر قـضیه‌ای پـیش بیاید از سوء قصد برادرت امین مصون نخواهی بود، بهتر است از پدرت خواهش کنـی کـه در خـدمتش باشـی. مـأمون از پدر تقاضای موافقت در سفر خراسان کرد. پدر تقاضـای وی را پذیرفتـه همـراه خـود بـه خراسـان بـرد. مـرض هـارون در جرجان شدت کرد، لذا مأمون را قبل از خود روانۀ مرو نمود و خودش پس از چهل و هفت سال عمر و بیست و سه سـال و کسری خلافت دنیا را وداع گفت. وی را در خانۀ حمید بن قحطبه والی قبلی خراسان دفن نمودند. مأمون پس از استحضار از فوت هارون در مرو مردم را در مسجد جمع و خبر فوت هارون را اعلام و مـردم را بـه تجدید بیعت با امین دعوت کرد. محمد امین نیز پس از اطلاع از قضیه، از مردم بغداد مجدداً بیعت گرفت. چند وقتی بین برادران محبت و موافقت برقرار بود تا اینکه محمد امین به فکر افتاد که مأمون را از ولایت‌عهـدی خلع و پسرش موسی را ولیعهد نماید و با مقرّبان و مخصوصان خود در این باب مشورت نمود. مشاورین بـه وی گفتنـد بـا بودن مأمون در خراسان در میان یاران خود عزل وی مصلحت نیست، بهتر آنکه وی را به عنوان مشورت در امور به بغـداد بطلبی. وقتی آمد به بغداد و از لشگر خود دور افتاد مهم را فیصله دهی. امین به مأمون نامه نوشته و وی را برای اسـتعانت و همفکری خود به بغداد طلبید. مأمون با فضل بن سهل ذوالریاستین مشورت کرد. وی گفت: مسلماً برادرت نیت خیری در احضار تو ندارد. مأمون گفت: چگونه مخالفت امر وی کنم که ما مال و منال و لـشگر و سـپاهی آمـاده نـداریم و او مـالی بی‌پایان و سپاهی فراوان در اختیار دارد. فضل یک شب در این باب مهلت خواست و چون در نجوم مهارتی داشت زایچۀ طالع هر دو برادر را مطالعه کرد و فردا به مأمون گفت: اوضاع انجم و افلاک غلبه تو را بر امـین مـسلّم نـشان مـی‌دهـد، از مقاومت باک مدار و کار را به خدا واگذار. مأمون تصمیم بر توقف گرفت و بـه امـین نوشـت کـه اگـر ایـن موقـع مـن از خراسان دوری کنم بیم آن است که فتنه مهم که رفع آن نتوان کرد حادث شود و ضمناً متوقع آنم که امیرالمؤمنین نقـض عهد و پیمانی را که امام رشید فیما بین ما مستقرّ و مستحکم کرده در آینۀ ضمیر نیاورند و عذر این بـرادر را بپذیرنـد. نامـه را فرستاد و خود درصدد تجهیز سپاه افتاد. چون این جواب به امین رسید نامه را به ارکان دولت خود ارائـه داده و گفـت: من محتاج به مصاحبت مأمون هستم و آمدن وی را برای مصلحت خلافت ضروری می‌دانـم و وی از آمـدن بـه بغـداد ابـا دارد، به نظر شما چه باید کرد؟ هرکس چیزی گفت ولی اکثر وی را به مدارا و مسالمت راهنمائی می‌کردند، جز علی بن عیسی بن ماهان که وی را به خشونت و شدت توصیه کرد. و بالاخره امین، علی بن عیسی را با شصت هزار سپاه به طـرف خراسان فرستاد ولی سفارش کرد که حتی‌المقدور از مأمون استمالت کرده و با وی به عطوفت رفتار و او را به حسن نیت و محبت امین مطمئن و امیدوار کرده، روانه بغداد نماید. ولی مأمون بر وی سبقت گرفته و طاهر بن الحسین ذوالیمینین را با عده‌ای سپاه به ری فرستاد تا طرق و شوارع را تحت نظر بگیرد و جاسوسان در اطراف مرز بگمارد که غافلگیر نشود. علی بن عیسی هم طی طریق کرده، به قرب رب رسید. طاهر از آمدن او مطلع گردیده، با سپاه خود از ری به مقابله بیرون آمده و موضع فلوس را لشگرگاه کرد. دو سپاه به هم رسیدند و به مقابله پرداختند. پس از چند پیکار لشگر علی بن عیسی از هم پاشید و علی بن عیسی خود مقتول گردید و بغدادیان فراری و اسلحه و مهمات فراوان آن‌ها نصیب لشگر طـاهری گردیـد. طاهر فتح‌نامه برای مأمون نوشت که اینک سر علی بن عیسی نزد من و انگـشتری وی در انگـشت مـن اسـت. چـون خبـر انهزام بغدادیان به خراسان رسید، مردم گرد مأمون جمع شده بر وی به خلافت سلام دادند. امین پس از اطلاع از شکـست و قتل علی بن عیسی مجدداً عبدالرحمن بن انباری را با سی هزار سپاه به مقابلۀ طاهر فرستاد کـه در ظـاهر شـهر همـدان بـه سپاه طاهر رسیدند. بغدادیان به محض رؤیت سپاه خراسان جنگ‌ناکرده گریخته و در شهر همدان متحصن شدند و طـاهر شهر را محاصره کرد و پس از یک ماه عبدالرحمن و همراهانش از طاهر امان طلبیده شهر را تـسلیم و خـود بـا سـپاهش از شهر خارج و از کنار سپاه طاهر می‌گذشتند و طاهر متعرّض آن‌ها نشده، با سپاه خود به موازی آن‌ها راه می‌پیمـود. کـم کـم مراوده و اختلاط بین دو سپاه برقرار شد. چون به اسدآباد رسیدند، عبدالرحمن نـامردی و غـدر کـرده و غفلتـاً بـر طـاهر و سپاهیانش که فارغ‌البال طی طریق می‌کردنـد حملـه‌ور گردیـد و جنـگ شـدیدی فیمـا بـین درگرفـت. بـالاخره بـاز هـم بغدادیان فراری و عبدالرحمن هم کشته شد. چون این اخبار به امین رسید، متوحش شده به عجله سـپاهی را بـه فرمانـدهی حسن بن علی بن عیسی به حرب طاهر روانه کرد. و مأمون نیز هرثمۀ بن اعین را با سی هزار نفر بـه کمـک طـاهر فرسـتاد. طاهر همچنان پیش می‌رفت تا به اهواز و بصره رسید و در هر جا می‌گذشت عمال و حکّـام تعیـین کـرده بـه عـزم تـسخیر بغداد به عجله طی طریق می‌کرد و‌ گاه و بیگاه با سپاهیان اعزامی امین رو‌به‌رو می‌شد و جنگی بینشان درمی‌گرفت که همه به فتح طاهر و خراسانیان خاتمه می‌یافت، تا اینکه هرثمۀ بن اعین و زهیربن مسیب دو نفر از امراء طاهر به ظاهر بغـداد رسیدند و امین در بغداد متحصن و بغداد تحت محاصره قرار گرفت و با منجنیق و سنگ‌انداز کار را بر اهالی شـهر تنـگ کردند، به طوری که مخصوصان امین از طاهر امان خواسته و به وی می‌پیوستند و امین مجبور شد به هرثمۀ پیغام دهد کـه از سر خلافت گذشتم و حاضرم با مأمون به شرط حفظ جان بیعت کنم. هرثمه گفت: کار از این گذشـته و طـاهر سـخت خشمناک است و موافقت او را من نمی‌توانم جلب کنم، بهتر آن است که خـود شخـصاً نـزد مـن آئـی تـا پیکـی خـدمت مأمون فرستاده، تأمین برایت بگیرم. امین ناچار با جمعی از کنیزان و کسان خود در زورقی نشـست کـه نـزد هرثمـه بـرود. طاهر بن الحسین از قضیه مستحضر شده جمعی را فرستاد که به محض پیـاده شـدن امـین از کـشتی وی را بکـشند. و همـان شب طاهر سر امین را برای مأمون فرستاد و این قضیه در سال یکصد و نـود و هـشت روی داد. مـدت عمـر امـین بیـست و هشت سال و خلافتش چهار سال و هشت ماه بود. چون خبر قتل امین به خراسان رسید مردم با مأمون تجدید بیعت بـه خلافـت کردنـد. وقتـی کـار خلافـت بـر وی مستقر گردید حکومت عراق و فارس و اهواز و یمن و حجاز را که بر دست طاهر فتح شده بود از وی منتـزع نمـوده و بـه حسن بن سهل برادر فضل وزیر خود واگذار کرد و به طاهر نوشت که به رقّه رفته بر شـامات و جزیـره والـی باشـد. مـردم مخصوصاً بنی‌هاشم و اشراف از عزل طاهر که دلالت بر استیلای کامل فضل بر مأمون می‌کرد ناراضی شده و چنانکه باید اطاعت حسن بن سهل نمی‌کردند و فتنه‌انگیزی شروع شد، چنانکه در سال یکصد و نود و نُه ابن طاطبا خروج کرد. پـس از وی ابوالسرایا پیدا شد و فتنه بزرگ انگیخت. حسن از هرثمه که قبلاً مقام سپهسالاری داشت و به امر مأمون آن مقام هم به حسن واگذار شده بود، تقاضا نمود که به سمت امارت سپاه برای دفع ابوالسرایا برود. هرثمه اول از رفتن ابا کرد ولی بنا به اصرار و خواهش حسن به حرب ابوالسرایا رفته، وی را بکشت و سر او را برای مأمون فرستاد. سپس خود عازم خراسان شد که عدم کفایت حسن بن سهل و آشفتگی اوضاع را به عرض مأمون برساند. حسن برادر خود فـضل را از نیـت هرثمـه آگاه کرد و فضل چنان سعایتی از هرثمه نزد مأمون کرد که مأمون به محض ورود وی را حبس نمود و در محبس بود تـا بمرد یا بکشتندش. همچنین زید بن موسی مشهور به زیدالنار برادر حضرت رضا(ع) سر به شورش برآورده و گرفتار شده، امان یافت و ابراهیم بن موسی در یمن و حسین افطشی علوی در مکّه خروج نمودند. خلاصه مردم اغلب بلاد برآشفتند و آشوب بر همه‌جا مستولی گردید و فضل بن سهل منشأ تمام ایـن قـضایا را در نظر مأمون میل شدید و ولع علویان به خروج جلوه می‌داد و برای تسکین اغتشاشات و استقرار انتظـام در امـور بـلاد چنـین مصلحت‌بینی می‌کرد که مأمون یک نفر از علویان را به ولایتعهدی خـود تعیـین نمایـد تـا هـم جـوش و خـروش علویـان تسکین یابد و اضطرابات ملکی رفع شود و هم صلۀ رحم به جای آورده و در نزد خدا و رسول(ص) مأجور و مثاب باشد. عاقبت مأمون رأی وی را پسندیده و پس از تعمـق و شـور حـضرت علـی بـن موسـی الرضـا(ع) بـرای ولیعهـدی انتخاب نمود و در سال دویست خالوی خود أجاء بن ضحاک را به مدینه فرستاد که حضرت رضـا را بـا جمعـی از طـالبین محترمانه به مرو بیاورد و نیز جمعی از بنی‌العباس را به مرو طلبید که گویند سی هزار کس از آنـان در مـرو جمـع آمدنـد. آنگاه حضرت رضا از مدینه حرکت فرموده، طی طریق نمود تا به بغـداد رسـید. در بغـداد طـاهر بن الحـسین از حـضرتش استقبال شایانی کرده و پذیرائی چنانکه باید نمود و شب را خدمت حضرتش رسیده، نامه مأمون را که به وی نوشته و امـر کرده بود که با آن حضرت به ولایتعهدی بیعت نماید به نظر مبارکش رساند. حضرتش ابتـدا از قبـول ایـن امـر اسـتنکاف ورزید. طاهر عرض کرد چاره جز اطاعت و اجرای فرمان مأمون نیست. آن حضرت ناچار با کراهت قبول فرموده و دست مبارک بیرون آورد که طاهر بیعت کند. طاهر دست چپ دراز کرد. حضرتش فرمود: چرا دسـت چـپ پـیش مـی‌آوری؟ عرض کرد: چون دست راستم در بیعت امیرالمؤمنین مأمون است. حضرت از وفاداری و شهامت او مسرور شد و بعـداً در ملاقات با مأمون قضیه را حکایت فرمود. مأمون نیز بر طاهر آفرین گفته و گفت: من آن دست چپی که ابتدا برای بیعت به دست تو رسیده» راست «نام گذاشتم و از آن روز طاهر به ذوالیمینین ملقب شد. خلاصه حضرت رضا(ع) از بغداد به راه بصره و اهواز طی طریق فرمود تا به نیشابور رسید. مردم نیـشابور اسـتقبال بینظیری از حضرتش کردند. آن حضرت در هودجی روی قـاطری سـوار و پـرده هـودج افکنـده بـود کـه آفتـاب اذیـت می‌کرد. جمعی از مستقبلین به صدای بلند عرض کردند: یابن رسول االله(ص) آرزومندیم که جمال مبارک را زیارت و از زبان مقدست حدیثی از آباء و اجداد طاهرینت بـشنویم. حـضرتش پـرده هـودج را پـس زد. مـردم بـرای زیـارتش گـردن کشیده ضجه و غوغا بلند کردند و خود را بر خاک می‌افکندند. آنگاه حضرت سر از هودج بیرون آورده، فرمود: حـدثَنی أبی موسی بن جعفر قالَ حدثَنی أبی جعفر بن محمد قالَ حدثَنی أبی محمد بن علی قالَ حـدثَنی أبـی علـی بـن الحـسین قـال حدثَنی أبی حسین بن علی قالَ حدثَنی أبی علی بن أبی طالب قالَ حدثَنی أخی و ابن عمی رسول االله قـالَ حـدثَنی جبرئیـل قالَ سمِعت الرَب العزّة سبحانَه و تعالی یقولُ: کلمة لا اله الاّ االله حِصنی فَمنْ دخَلَ حِصنی أمِنَ مِنْ عذابی. پـس حـضرتش لحظه‌ای سکوت فرمود، آنگاه مجدداً فرمود: بِشَرطِها و شروطها واشاره به سینۀ مبارک فرموده، گفت: و أنا مِـن ُشـروِطها. گویند بیست و چهار هزار قلمدان برای ثبت این حدیث از آستین‌ها بیرون آمد. خلاصه حضرتش با کمال عزّت و احتـرام طی طریق فرمود تا به مرو وارد و در منزل مجلّلی که برای حضرت مهیا کرده بودند، نزول اجلال فرمود. چون از رنج سفر بیاسود، شب مأمون با فضل بن سهل به خدمت آن حضرت رفت و مأمون با خلوص و محبت وی را در بر گرفـت و خیـر مقدم گفت و با یکدیگر به گرمی تمام مشغول مصاحبه شـدند. مـأمون پـس از ذکـر مقدمـه‌ای منویـات خـود را مبنـی بـر واگذاری خلافت وگرنه ولایتعهدی به حضرتش عرض کـرد. حـضرت از قبـول خلافـت ابـا فرمـوده و ولایتعهـدی را بـه ناچاری قبول کرد، به شرط آنکه از وی تقاضای دخالت در امور ملکی و قضاوت و فتـوی و عـزل و نـصب امـرا و عمـال ننمایند. روز دیگـر مردمـان در دربـار خلافـت جمـع آمدنـد و حـضرتش را تقاضـا نمودنـد، و مـأمون در مجمـع عمـومی ولایتعهدی آن حضرت را به مردم اعلام نمود و خلایق را امر به بیعت با آن حضرت کرد و امر کرد که لوا‌ها و علَـم‌هـای سیاه را که شعار بنی العباس بود به علم‌های سبز تبدیل کرده و نام حضرتش را بر دینار و دِرهم ضرب نمایند. چون قضایا خاتمه و ولایتعهدی آن حضرت اعلام شد، مأمون عرض کرد: یابن عم اکنون حضرتت برای انجام امور و تعهد خدمات، وزیری و دبیری لازم داری هرکه را خواهی برای این دو سِمت انتخاب کن. فرمود: فضل بن سـهل بـرای انجـام امـور مـن پسندیده و لایق و علی سعید صاحب دیوان رسالت خلیفه برای نوشتن نامه‌های من کافی است. مأمون شادمان شده هر دو را تحت امر آن حضرت گذاشت، از ایـن روز فـضل را «ذوالریاسـتین» و علـی سـعید را «ذوالقلمـین» گفتنـد. بـه هـر حـال حضرتش همه‌روزه طبق مرسوم به محضر مأمون حضور می‌یافت، تا اینکه روز عیدی رسـید و مـأمون از حـضرت تقاضـا کرد که به نیابت وی با مردم به مصلّی رفته نماز عید بخواند. حـضرت فرمـود: مـرا از ایـن کـار معـاف دار. مـأمون اصـرار ورزید، آن حضرت فرمود: اگر ناچار باید نماز عید بخوانم همچنان خواهم خواند که جدم رسول خدا (ص) و جد دیگرم علی مرتضی(ع) خوانده است. گفت: به هـر نحـو میل داری عمـل کـن. خلایـق کـه از عزیمـت آن حـضرت بـه مـصلّی مستحضر شدند، درب منزل وی تجمع نموده، حضرتش از منزل بیرون تشریف آورد در حالتی کـه لبـاس سـفید نظیـف و کوتاهی بر تن مبارکش بود وعمامه لطیفی بر سـر داشـت و اِزار را از سـاق پـای مبـارک بـالا زده و پـای برهنـه بـا هیبـت ملکوتی و جلوه الهی رو به مصلّی نهاد، و هردم به صدای بلند تکبیر می‌گفت و دعوات می‌خوانـد. خلایـق را کـه نظـر بـر جمال نورانی و هیمنه یزدانی وی افتاد، همه پا‌ها برهنه نموده و صدا به ناله و ضجه بلند نمودند، و در گفتن تکبیر یکصدا با وی موافقت می‌نمودند و در هر قَدام از صدای تکبیر مردم، شهر به لرزه درمی‌آمد، گـوئی در و دیـوار بـا آنهـا هـمصـدا می‌شدند. چنان در شهر شور و ولوله افتاد که مأمون مضطرب و بیمناک گردید که مبادا مردم یکمرتبه فریفته آن حضرت شوند و این نماز به خلع یا قتل او منتهی گردد، لذا با عجله نزد آن حضرت فرستاد که تو را از نماز خواندن معاف داشـتم، به منزل خود معاودت کن که دیگری را می‌فرستم، حضرت کفش خود را خواسته و پوشید و از نیمۀ راه مصلّی مراجعـت فرمود.

خلاصه در سال دویست و دو مأمون متمایل به وصلت با آن حضرت شد و مجلسی بیاراست و یک دختر خـود‌ ام حبیب را به ازدواج آن حضرت و دختر دیگر خود‌ ام الفضل را به ازدواج فرزند آن بزرگوار حضرت امام محمد تقی(ع) درآورد. موضوع ولایتعهدی صوری حضرت رضا باعث این شد که بیشتر علویـان از حجـاز روی بـه خراسـان نهادنـد و از الطاف و مراحم صوری و عنایات باطنی آن حضرت بهره‌مند می‌شدند، امـا در عـراق بنـی العبـاس کـه از ولایتعهـدی آن حضرت خشمناک و ناراحت بودند و خلافت را با این عمل مأمون از آل عبـاس خـارج شـده مـی‌دیدنـد سـر بـه آشـوب گذاشتند و مأمون را از خلافت خلع و با ابراهیم بن مهدی عباسی عموی مأمون بیعت نموده، بر بغداد اسـتیلا یافتنـد. وقتـی اخبار عراق که به علّت ممانعت فضل وزیر از انتشار حقایق امور آنجا، به طور مبهم به سمع مأمون رسـید، از فـضل سـؤال کرد که موضوع عراق چیست؟ وی به سبب بیم از پشیمانی مأمون از ولایتعهدی حضرت رضا و برگشت امور انجام‌شده، حقیقت امر را مخفی داشته و گفت: مردم بغداد از حکومت حسن برادرم خوشدل نبـوده و ابـراهیم را بـه حکومـت عـراق نشانده‌اند و مهم نیست و اگر چیزی بیش از این به سمع امیرالمؤمنین رسیده دروغ است. و به مطلعین هـم مجـالی نمـی‌داد که بتوانند حقایق را به مأمون بگویند. تا روزی مأمون را با حضرت رضا خلوتی دست داد و آن حضرت قضایا را کمـاهی برای وی بیان فرمود. مأمون گفت: فضل غیر ایـن مـی‌گفـت. فرمـود: فـضل کتمـان حقیقـت مـی‌کنـد. مـأمون محرمانـه از اطرافیان و مطلعین تحقیق کرد و دروغگوئی و دوروئی فضل بر وی ثابت شـده تـصمیم بـر قتـل فـضل گرفـت (کـه بنـی العباس همه غدار بودند) ولی تظاهری نکرده مرو را به قصد بغداد ترک کرد و حضرت رضا(ع) و فضل را نیز همراه برد، و چون به سرخس رسیدند فضل به حمام رفت که فصد کند چون شنیده بود از منجمی که خون وی را در چنین سالی در بین آب و آتش خواهند ریخت، خواست با فصد در حمام قضا را بگرداند، ولی قضا کار خود را کرد، مأمون چند نفـر را محرمانه سپرد که به حمام ریخته فضل را کشتند، آنگاه داد و فریاد برآورد که واأسفا علی الفـضل، و قـاتلین را هـم بـرای رفع تهمت از خود بکشت. سپس طی طریق نموده به خراسان وارد گردید، چون مشهودش شد که مخالفت بنی العبـاس و عراقیان با او به علت ولایتعهدی حضرت رضاست، درصدد شهادت آن حضرت نیز برآمد، تا اینکه در ماه صفر دویـست و سه روزی حضرتش را نزد خود طلبید. از اباصلت روایت شده که گفت: وقتی قاصد مأمون به طلب حضرتش آمد حال حضرت منقلب شد و به من فرمود همراه من بیا، چون از مجلس مأمون بیرون آمدم اگر دیدی عبا بـر سـر انداختـه دارم بـا من هیچ سخن نگو. خلاصه حضرتش بر مأمون وارد شد. وی پس از اظهار ملاطفت گفت تا طبقی انگور یا ظرفی دانۀ انارِ مسموم آوردند و به آن حضرت عرض کرد از این میوه میل فرمائید. فرمود: اگر می‌تـوانی مـرا از خـوردن آن معـاف دار. ولی به اصرار و اجبار حضرتش را وادار کرد که چند حبه انگور یا چند دانه انـار مـسموم میل فرمـود. حـضرت بلافاصـله حرکت نمود، مأمون گفت: کجا می‌روی به این عجله؟ فرمود: همانجا که مرا فرسـتادی. حـضرتش بـا حـالی منقلـب وارد منزل شد، و آثار سم در وجود مقدسش ظاهر گردید، و بنا بر اصح اخبار در روز بیست و پنج یا آخر ماه صفر دویـست و سه رحلت فرمود. این هنگام حضرت امام محمد تقی جواد الائمه صورتاً در مدینه بـود ولـی طبـق اخبـار صـحیحه هنگـام وفات پدر بزرگوارش به نیروی ملکوتی به بالینش حاضـر گردیـد کـه أباصـلت حـضرتش را زیـارت کـرد. سـنّ مبـارک حضرت رضا هنگام رحلت برحسب اختلاف در تارخ تولد آن حضرت بین پنجاه الـی پنجـاه و پـنج، و مـدت امامـت آن حضرت بیست سال بوده است.

ازواج و اولاد آن حضرت

زوجۀ حرّه آن حـضرت منحـصر بـوده بـه‌ ام حبیـب دختـر مـأمون کـه گویـا غیـر مدخوله بوده، بقیۀ همخوابگان آن حضرت‌ ام ولد بوده‌اند که افضل همه والده ماجده حضرت امام محمد التقـی(ع) بـوده به نام سبیکه نوبیه یا خیزران یا سمانه علی اختلاف الروایات. و اولاد هم گرچه بعضی از تاریخ‌نویسان بـرای آن حـضرت پنج نفر پسر به نام‌های محمد و قانع و حسن و جعفر و حسین ذکـر نمـوده‌انـد، ولـی اکثـر مـورخین اولاد آن حـضرت را منحصر به حضرت امام محمد تقی(ع) می‌دانند و می‌گویند اگر هم اولاد دیگـری داشـته قـبلاً وفـات کـرده‌انـد و هنگـام شهادت جز امام تقی(ع) اولادی نداشته است. معجزات و کرامات آن حضرت به قدری زیاد است که ذکر آن‌ها از حوصله گنجایش این اوراق خارج و تمام آن به شرح و بسط در کتب سیر ضبط است منجمله قضیۀ هنگام حرکـت از مدینـه کـه بـا اینکـه بـاعزّت و جـلال حرکـت می‌فرمود امر کرد به خانواده خود که بر وی ناله و گریه کنند که و أمرَ بِاَهلِه و عیاله بالنیاحۀَ علَیه قَبلَ وصولِ الموتِ الیه، و تصریح به اینکه من از این سفر برنمی‌گردم. دیگر اظهار صریح به اینکه امر ولایتعهدی وی خاتمۀ خیر ندارد. دیگر اشاره به شهادت خود به أباصلت موقع رفتن به محضر مأمون و غیر ذلک؛ و اما فرمایشات حکمت آیاتش به قـدری زیـاد اسـت که ذکر آن کتب متعدد لازم دارد.

 چند نفر از معاریف اصحاب آن حضرت:

۱ - در بحار می‌گوید: و کانَ بابه محمدبن راشد
۲ - محمدبن عیسی بن عبداالله بن سعد

۳ - شیخ معروف کرخی دربان خاصۀ آن حضرت
۴ - ابراهیم بن ابی محمد الخراسانی
۵ - ابراهیم بن صالح الانماطی؛ ۶ - اسماعیل بن مهران
۷- اضرم بن مطر
۸- حسن بن علی بن یقطین
۹ - ریان بن صلت هروی
۱۰ - حسین بن ابراهیم بن موسی
۱۱ - حمزة بن بزیع 

۱۲- حسن بن علی بن فضال
۱۳ - جمادبن عیسی ابو محمد الجهنی

 خلفاء و امراء معاصرین آن حضرت:

۱ - هارون الرشید
۲ - مأمون الرشید
۳ - فضل بن سهل ذوالریاستین
۴-حسن بن سهل
۵ - طاهر بن الحسین ذوالیمینین
۶ - هرثمة بن اعین

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان میهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد

حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده (مجذوبعلیشاه)

دیداری و شنیداری

حقوق / سلامت و جامعه

درس نامه

تماس با ما / پیوند ها