بیان حقیقت ایمان و کفر (بخش اول)

aref einol ghozat hamedaniای عزیز این آیت را گوش دار که «وما یُؤْمِنُ أکْثَرُهُم باللّه إِلاّ وهُم مُشْرِکون» می‌‬گوید: بیشتر مؤمنان، مشرکان باشند.‌ای عجب! مگر مصطفی- علیه السلام- از اینجا گفت: «کادَ الفَقْرُ أنْ یَکُونَ کُفْراً». دریغا گوش دار:‌ ای دوست هرگز دیده‌‬ای که دیوانگان را بند بر ننهند؟ گروهی از سالکان دیوانۀ حقیقت آمدند، صاحب شریعت بنور نبوت دانست که دیوانگان را بند بر باید نهاد؛ شریعت را بند ایشان کردند. مگر از آن بزرگ نشنیده‬‌ای که مرید خود را گفت: با خدا دیوانه باش و با مصطفی هشیار. دریغا سوختگان عشق، سودایی باشند؛ و سودا نسبتی دارد با جنون و جنون راه با کفر دارد. باش تا شاهد ما را بینی؛ و آنگاه بدانی که چرا دیوانه باید شد. هرگز دیده‌‬ای که کسی از دست بت دیوانه شود؟! این ابیات بشنو:  

در مذهب شرع کفر رسوا آمد                                 هر کس که بکفر عشق بینا آمد

زیرا که جنون ز عشق سودا آمد                                   از دست بت شاهد یکتا آمد

سالکان حضرت الهیت بر فنون و تفاوت آمدند: بعضی از ایشان بینای دین شدند و آگاه خود و حقیقت کار آمدند؛ و خود را دیدند که زنار داشتند، پس خواستند که ظاهر ایشان موافق باطن باشد؛ زنار نیز بر ظاهر بستند و گفتند که اگر باطن که مسکن ربوبیت است، آگنده بکفر و ضلالت بود و از زنار خالی [باشد] اگر ظاهر که محل نظر خلق است زنار دارد: باکی نیست. دریغا فهم خواهی کردن، یا نه؟ چه دانی که چه گفته می‌‬شود؟! 
گروهی دیگر مست آمدند، و زنار نیز بربستند، و سخن‌های مستانه آغاز کردند، بعضی را بکشتند و بعضی را مبتلای غیرت او کردند چنانکه این بیچاره را خواهد بود! ندانم کی خواهد بود؟! هنوز دور است! و بعضی را بر دیوانگی حمل کردند، و مقصود ایشان آن بود تا رسته شوند از آفت و زحمت قالب؛ نام دیوانگی بر خود افکندند که صداع و زحمت خلق باری گرانست! از عقل، دیوانگی اختیارکردند؛ و از زحمت خلق و دنیا، نجات یافتند چنانکه آن رونده گفته است:

هر زمانم جان و دل نزدیک دلبر می‌شود                              پس میان جان و دلبر قالبم زحمت شده است

و از جمال حسن رویش هر دو کافر می‌شود                                بی‌تن و قالب مرادم خود میسر می‌شود

دریغا خلق ندانند که از کفر و زنار مقصود ایشان چیست! «وَإِنَّ فی الخَمْرِ مَعْنی لَیْسَ فی العِنَبْ»! کفر و زنار ایشان از راه خدا باشد، و معین بر کار و طریقت ایشان باشد. گفتند که هلاک به بود که زندگانی با غیر او کردن:

 در کوی تو کشته به که از روی تو دور

 تا از خلق نگذری، به خالق نرسی. «وَمَنْ یَخْرُج مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلی اللّهِ وَ رَسُولِه ثُمَّ یُدْرِکُه المَوتُ فَقدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللّهِ» این معنی باشد. کجایی؟ تو این دیوانۀ عشق را ندیده‌ای که همچون بلبل که از هجران گل سراییدن می‌کند و بانگ و فریاد دارد، و چون گل را بیند از شوق هزارچندان ناله کند! روزگاری بر این شیفته می‌رود که از او، وجود خودم ننگ می‌‬آید! بجز ناله و سوختن سودی نه! پس چون با او باشم چندان از شوق و بیم آنکه مبادا که دیگر بار فراق در میان آید. با ناله و درد می‌‬باشم تو نیز از بهر من مرافقت کن، و این بیت‌ها از سر درد می‌گوی و می‌گری:

معشوق منا! بی‌تو نمی‌‬یارم زیست                                    تا عشق فراق کرد دیوانه دلم

 درمان وصال تو نمی‌‬دانم چیست؟                          در عالم، کس نیست که بر من نگریست

ای عزیز شمه‌‬ای از کفر گفتن ضرورت است: بدانکه کفر‌ها بر اقسام است و خلق همه کفر‌ها یکی دانسته‬‌اند. دریغا اینجا هنوز سخن هشیاران بباید گفت!

 گروهی دیگر از سالکان حضرت ربوبیت و روندگان به عالم قدس الوهیت ایشان را مدتی با خود دادند و هشیاری اختیار کردند و گفتند که عصمت شریعت برای عصمت قالب شرطست. روزی چند صبر کردند تا به مقصود رسیدند. دریغا باش تا بدین مقام رسی، آنگاه بدانی که زنار داری و بت‌پرستی و آتش‌پرستی چه باشد! هشیاران را عقل و علم نگذارد که نظر بیگانگان بر جنون و سودای ایشان آید، گفتند: سگ داند و کفشگر که در انبان چیست.

 گفتم که کفر‌ها بر اقسام است گوش دار: کفر ظاهر است و کفر نفس است و کفر قلب است. کفر نفس، نسبت به ابلیس دارد؛ و کفر قلب، نسبت با محمد دارد؛ و کفر حقیقت، نسبت با خدا دارد؛ بعد از این جمله خود ایمان باشد. دریغا از دست خود که گستاخی می‌کنم به گفتن این سخنان که نه در این جهان و نه در آن جهان گنجد! اما می‌گویم هرچه بادا باد!

 اکنون گوش دار: کفر اول که ظاهر است که خود همه عموم خلق را معلوم باشد که چون نشانی و علامتی از علامات شرع رد کند یا تکذیب، کافر باشد؛ این کفر ظاهر است. اما کفر دوم که به نفس تعلق دارد؛ و نفس، بت باشد که «النَّفْسُ هِیَ الصَنَمُ الأکْبَر»؛ وبت، خدایی کند. «أَفَرأَیْتَ مَن اتَّخَذَ إِلهَهُ هواه» این باشد. مگر که ابراهیم- صلوات الرَّحمن علیه- از اینجا گفت: «وَأجنُبنی وَ بَنیَّ أَنْ نَعْبُدَ الأصنامَ». این کفر به نفس تعلق دارد که خدای هواپرستان باشد؛ بعد ما که ما همه خود گرفتار این کفر شده‌‬ایم، هنوز در کون و مکان باشد آنکس که رخت از کون و مکان برگرفت. اول مقامی که بروی عرض کنند مقامی باشد که چون آن مقام بیند، پندارد مگر که صانع است؛ اگر در این مقام بازماند و توقف کند، از این قوم باشد که «إِنَّما سُلْطانُه علی الَّذینَ یَتَولَّونَه وَالَّذینَ هُمْ مُشْرِکون» هر روز صد هزار سالک بدین مقام رسند و اندر آنجا بمانند که «وکانَ مِنَ الکافِرینَ» خود گواهی می‌‬دهد این مقام را. 
دریغا مگر در کفر مغ شده‌‬ای تا در این مقام، کفر با کمال یافته باشی تا همگی تو این بیت‌ها گوید:

ای کفر، مغان از تو جمالی دارند                            کافر نشوند که کفر راهی دورست

وز حسن تو بی‌نشان کمالی دارند                                 از کفر دریغا که خیالی دارند!

در این مقام ابلیس را بدانی، و ببینی که ابلیس کیست.‌ ای دوست فریاد از دست حسن بصری که این مقام را شرح چگونه می‌‬دهد «إِنَّ نورَ إِبلیسَ من نارِ العزَّةِ لِقَوْلِه تعالی: خَلَقْتَنی مِنْ نارِ». پس از این گفت: «وَلَوْ اَظْهَرَ نورَه لِلْخَلْقِ لَعُبِد إلهاً» گفت: اگر ابلیس نور خود را به خلق نماید همه او را به معبودی و خدایی بپرستند. چه گویی؟!!! یعنی که او را بخدایی می‌‬پرستند؟ نمی‌‬پرستند! در غلطی!! از این آیت بشنو: «أَفَرَأَیْتَ مَن اتَّخَذَ الهَهُ هواه». چون نور ابلیس از نور عزت باشد چنین تواند بود.

 مقام دیگر که ما به کفر حقیقی نسبت کرده‌‬ایم بر وی عرض کنند. دریغا بت‌پرستی و آتش‌پرستی و کفر و زنار همه در این مقام باشد. بوسعید ابوالخیر مگر از اینجا گفت: هرکه بیند حسن او اندر زمان کافر شود. چرا کافر شود؟ زیرا که «وَ یَبْقی وَجه ربِّکَ ذوالجلالِ والإکرام» همگی او چنان به خود کشد که در ساعت به سجود شود. چه گویی؟! سجود کردن، محمد را کفر نباشد، کفر محمدی این مقام باشد سالک را. دریغا که مصطفی از اینجا گفت: «مَنْ رَآنی فَقَدْ رَأَی الحَقَّ»! گفت: هرکه مرا بیند خدا را دیده باشد. چندانکه در این مقام باشد، شرک و کفر باشد! و چون از اینجا نیز درگذرد، خداوند این دو مقام را بیند؛ خجل و شرمسار شود و توحید و ایمان آغاز کند و همگی این گوید: «وجَّهْتُ وَجْهِیَ للذی فَطَر السَّموات والأَرْضَ».

 اگر باورت نیست از قرآن بشنو: «و کَذَلِک نُرِی ابراهیمَ ملکوتَ السَّمواتِ والأَرْضِ» او در این ملکوت چه دید؟ گوش دار: «فَلَمَّا جَنَّ عَلَیه اللّیْلُ رَأی کَوکباً قال هذا رَبّی» چون ستارۀ جان خود بدید گفت: «هذا رَبّی». این چرا گفت؟ از بهر آنکه کعب احبار- رضی اللّه عنه- گفت: در توریة خوانده‬‌ام «إِنّ أرواحَ المُؤمِنینَ مِن نُورِ جَمال اللّهِ و إِنَّ أرْواحَ الکافِرینَ مِنْ نُورِ جَلالِ اللّهِ» گفت: ارواح مؤمنان از نور جمال خدا باشد و ارواح کافران از نور جلال خدا باشد. پس هر که جمال روح خود را بیند، جمال معشوق را دیده باشد و جمال معشوق نباشد؛ و اگر مؤمن بیند روح خود را، جمال دوست دیده باشد؛ و اگر کافر بیند روح خود را، جلال دوست دیده باشد؛ پس از آن گفت: «فَلمّا رأی القَمَر بازِغاً قال: هذا رَبّی» چون ماهتاب را که نور ابلیس است، در آن مقام بدید گفت: «هذا ربّی» که از نور جلال خداست؛ پس از آن برگذشت «فَلَمّا رأی الشمسَ بازِغَةً» چون آفتاب نور احمدی دید که جان احمد در آن عالم، آفتاب باشد، گفت: «هذا رَبّی». 
در عالم خدا این دونور: یکی آفتاب آمده است، و یکی ماهتاب و سوگند وی بشنو: در این دو مقام «والشّمسِ و ضُحا‌ها و القمرِ اذا تَلا‌ها». این دو نور: یکی در آن عالم شب آمد و یکی روز؛ و آنجا خود نه شب است و نه روز «لَیْسَ عِنْدَاللّهِ صَباحٌ ولامَساءٌ». از مقام نور ماهتاب تا به مقام نور آفتاب، مسافتی دور است! از نور تا ظلمت چندانست که نزد تو از عرش تا ثری. مگر که این بیت‌ها نخوانده‌‬ای؟

از نور بنور، منزلی بس دور است                                   توحید و یگانگی برون از نور است

 کین نور ز ظلمتست و آن از نور است                            آنکس که نداند این سخن معذور است

این نور‌ها که گفتم همه عالم نورند و عالم کفر و شرک شده‌‬اند. مگر نشنیده‌‬ای که مصطفی پیوسته در دعا گفتی: «اللّهُم إِنی أعوذُ بِکَ مِن الشّرْکِ الخفِّی» از بهر آنکه ترسید که «لَئن أشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عمَلُکَ» با وی به کار درآید.‌ ای دوست پنداری که به کفر بینا شدن اندک‌کاری‌ست؟ مصطفی که بینای این کفر آمد ببین که چه می‌‬گوید: «اَللّهمَّ إِنّی أَعُوذُبِکَ مِنَ الکُفْرِ». مگر از اینجا بود که بایزید بوقت نزع، زناری بخواست و بر میان بست و گفت: «وقال: إِلهی إِنْ قُلْتُ یَوْماً: سُبْحانی ما أَعْظِمَ شأنی، فَأَنا الیَومَ کافِرٌ مَجُوسِیٌّ أَقْطَعُ زُنّاری و اقولُ: اَشْهَدُ أَنْ لاإِلَه إلّا اللّه و أَشْهدُ أَنْ مُحَمُداً رسولُ اللّه» گفت: این ساعت، زنار ببریدم و شهادت یقین اختیار کردم.

 در عالمی از عالم سالکان یک کفر را جلالی خوانند و دیگر کفر را جمالی خوانند. دریغا‌ ای عزیز کفر الهی را گوش دار: درنگر تا به کفر اول بینا گردی؛ پس راه رو تا ایمان به دست آری؛ پس جان می‌‬ده تا کفر ثانی و ثالث را بینی؛ پس جان می‌‬کَن تا پس از این به کفر چهارم راه یابی؛ پس مؤمن شوی؛ آنگاه «وَ ما یُؤمنُ أکْثَرُهُم بِاللّهِ إِلّاؤُهُمْ مُشْرِکونَ» خود گوید که ایمان چه بود؛ پس «وَجَّهْتُ وجهِیَ» خود را بر تو جلوه دهد، خودی تو را در خودی خود زند تا همه او شوی؛ پس آنجا فقر روی نماید؛ چون فقر تمام شود که «إِذا تَمَّ الفَقْرُ فهو اللّه» یعنی همگی تو او باشد، کفر باشد یا نباشد چه گویی؟ «کادَ الفَقْرُ أَنْ یَکُونَ کُفْراً» این باشد توحید و یگانگی اینجا باشد. مگر حلاج از اینجا گفت: 

«کَفَرْتُ بدینِ اللّه وَالْکُفرُ واجِب لَدَیَّ وَعِنْدَ المُسْلِمینَ قَبیحُ»

کافر شدم بدین خدا و کفر بر من واجب است. این بزرگ را بین که عذر این چگونه می‌خواهد گفت.‌ ای کاچکی من آن کفر بودمی که دین اوست!

 مگر مصطفی از اینجا گفت که «ماخَلَقَ اللّهُ شیئاً أشْبَهُ به مِنْ آدَمَ» گفت: هیچ چیز شبه و مانند او نیامد مگر آدم که هم شکل و هم شبه او داشت؛ اگر شبه او نداشتی، آدم چون مخلوقات دیگر بودی. اگر خواهی که معنی این خبر بدانی و ایمان و کفر موحدان تو را معلوم شود این بیت‌ها را بشنو:

اندر دو جهان مشرک و کافر ماییم                                    با گوهر اصل هیچ نماند در خور

زیرا که بت و شاهد و دلبر ماییم                                  آن گوهر اصل را چو در خور ماییم

ای دوست این سخن‌ها نه ذوق هر کسی باشد، این سخن‌ها را به ذوق عشق در توان یافتن. مگر از آن بزرگ نشنیده‌‬ای که گفت: «صد هزار و اند هزار نقطۀ نبوت را به خلق فرستادند تا خلق آشنا شوند، و همه بیگانگان ذره‬‌ای آشنایی نیافتند؟ دریغا اگر ذره‌‬ای عشق از حضرت بفرستادندی، همه بیگانگان آشنایی یافتندی، و همه بدیدندی که بیگانگان چگونه آشنایی یافتند! دریغا مگر چنین می‌‬بایست تا جهانی غافل از حقیقت خود دور مانند!!! مگر مصطفی از اینجا گفت که «لَوْ أرادَ اللّهُ أنْ یَغْفِرَ للعِبادِ لَما خَلَقَ إِبلیسَ» اگر خواستی که بندگان او جمله مقرب باشند ابلیس را واسطه و حجاب در میان نیاوردی.

دریغا! به جان مصطفی‌ای شنوندۀ این کلمات که خلق پنداشته‬‌اند که انعام و محبت او با خلق از برای خلق است! نه، از برای خلق نیست بلکه از برای خود می‌کند که عاشق، چون عطایی دهد به معشوقی و با وی لطفی کند، آن لطف نه به معشوق می‌کند که آن با عشق خود می‌کند. دریغا از دست این کلمه! تو پنداری که محبت خدا با مصطفی از برای مصطفی است؟ این محبت با او از بهر خود است. از آن بزرگ نشنیده‌‬ای که گفت: خدا را چندان از عشق خود افتاده است که پروای هیچکس ندارد، و به هیچ کس او را التفات نیست، و خلق پنداشته‌‬اند که او عاشق ایشانست! اگر خواهی از شیخ شبلی بشنو که وقتی در مناجات گفت: «بار خدایا که را بودی؟ گفت: هیچکس را. گفت: که رایی؟ گفت: هیچکس را. گفت: که را خواهی؟ گفت: هیچ کس را. او را غشی و بیهوشی پیدا آمد و این بیت‌ها در این معنی با او می‌گفت:

گفتم که کرایی تو بدین زیبایی                                         گفتا که چنین سخن تو می‌فرمایی

عاشق نبود هر آنکه باشد رایی                                         ای خالق ما که سرور و مولایی

من خود خود را که خود منم یکتایی                              عاشق آنست که عاشقست یک جایی

منبع: تمهیدات عین‌القضات همدانی

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان میهمان

0

حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده (مجذوبعلیشاه)

دیداری و شنیداری

حقوق / سلامت و جامعه

درس نامه

تماس با ما / پیوند ها